. و خدایی که در این نزدیکیست...

و خدایی که در این نزدیکیست...

 

درصد کمی‌از انسانها نود سال زندگی می‌کنند مابقی یک سال را نود بار تکرار می‌کنند . . .!!!
+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط khosravi نظرات ()


سلام

با عرض سلام وخوش آمدگویی خدمت تمامی دوستانی که افتخار دادند, وقت گذاشتند و از وبلاگم دیدن کردند.امیدوارم مطالبش براتون مفید باشد.خواهشمندم با نظرات سازنده تون منو در بهتر شدن یاری کنید.

ارادتمند شما: محمود خسروی

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط khosravi نظرات ()


کوچ من

 

در فکر رفتنم...

در فکر کوچیدن از این دیار...

می خواهم این "من" را همینجا بگذارم...

توی کوچه پس کوچه های این عشق؛

در بن بست با هم بودنمان!

می خواهم این "من" اینجا بماند کنار "تو"!

این گونه "تو" تنها نخواهی بود و "من" هم!

و آنکه "تو" را ترک می کند "من" نیست...

غریبه ایست که "بودنش"را در هزار توی این خاطره ها جا گذاشته است!

 

 

 

حرفها دارم برای گفتن...

                اما قفل سکوت بر لب زده ام...

                              نکند نامحرمی بشنود...

          و همین رویا را هم از من بگیرد...

                       رویای داشتن تو را !!

فیض محمدی (وبلاگ بهاروباران)

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۱ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط khosravi نظرات ()


خواب وخوراک

کسی که گرسنگی و اندیشه اش از دیگران بیشتر باشد مقامش پیش خدا از دیگران افزونتر است وهر کس که خواب و خوراک و شرابش از افراد دیگر فزونتر باشدپیش خدا از همه مغبوضتر است.

رسول خدا(ص)

پسرک من هرگاه شکم را پر کردی دیده اندیشه را خوابانده ای و زبان حکمت گوی را لال ساخته ای واعضا وجوارح را از بندگی باز داشته ای مجملا باید توجه داشت که فواید گرسنگی بسیار است که ذیلا باین فهرست نام برده می شوند:

آیینه قلب را صفا میدهد-دل را رقیق می سازد-از فرمانبرداری خدا لذت می برد-خاکساری تولید می کند از نافرمانی و غفلت خدا دوری می دهد-بیاد گرسنگی روز جزا می اندازد-شهوت وخواب را کم می کند-طبع را بلند می سازد-عمر را طولانی می کند-بیدار خوابی و عبادت شب را آسان می کند-بیماریها را دور می کند-مواظبت بر طاعت را مهیا می کند.

نصایح لقمان به پسرش

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٩ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط khosravi نظرات ()


آواز پری ها

 

شعله زد عشق و من از نو
نو شدم
پر شدم از عشق تو
مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت
من به خود برگشتم از تو
تو شدم

آه ، با تو من چه رعنا می شوم
آه ، از تو من چه زیبا می شوم
عطر لبخنده خدا می گیرم و
شکل آواز پری ها می شوم

با تو من هم جامه ی شب می شوم
هم طپش با گرگره تب می شوم
با تو من هم بستره گلبرگ ها
از شکفتن ها لبالب می شوم

شعله زد عشق و من از نو
نو شدم
پر شدم از عشق تو
مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت
من به خود برگشتم از تو
تو شدم

آه ، با تو من چه رعنا می شوم
آه ، از تو من چه زیبا می شوم
عطر لبخنده خدا می گیرم و
شکل آواز پری ها می شوم

آه ، هستی جز تمنای تو نیست
آه ، لذت جز تماشای تو نیست
یک نفس دور از تو باشم ، مرده ام
زندگی جز مرگ در پای تو نیست

شعله زد عشق و من از نو ،
نو شدم
پر شدم از عشق تو
مملو شدم
شوق شیدایی مرا از من گرفت
من به خود برگشتم از تو
تو شدم

آه ، با تو من چه رعنا می شوم
آه ، از تو من چه زیبا می شوم
عطر لبخنده خدا می گیرم و
شکل آواز پری ها می شوم

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط khosravi نظرات ()


 

هر شب
وقتی که آخرین عابر هم
از کوچه پس کوچه های شهر
به خانه می خزد
و آخرین چراغ هم خاموش می شود
یاد تو
زیر پوست تنم
جوانه می زند
و خاطرت مرا
سر سبز می کند
چنان بی تاب می شوم
که دلم
برای لحظه ای دیدار
بی صبر و بی قرار
گوش کن
تیک تاک ساعت
آمدن و رفتن ثانیه ها را خبر می دهد
چه بی درنگ می ایند
و چه پر شتاب می روند
می ایند
تا آهسته آهسته مرا از تو دور تر سازند
و می روند
تا ذره ذره
گرمی این آتش افتاده به جانم را
با خود ببرند
چه خیال باطلی
چه سعی بیهوده ای
از این همه کوشش بی حاصل
چرا خسته نمی شوند؟
یادت همیشه سبز                      

                                                                                          فیض محمدی

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٧ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط khosravi نظرات ()


نقدی برآموزش زبان انگلیسی درمهدکودک‌ها (دکتر پیشقدم)



پس از خانواده، نخستین نهاد اجتماعی که کودک در آن پرورش می‌یابد و از آن تاثیر می‌گیرد نهادهایی مانند مدرسه و از جمله مهدکودک است و در این میان تعداد مهدکودک‌هایی که به آموزش زبان انگلیسی می‌پردازند، هر روز بیشتر می‌شود اما روز به روز از کیفیت کار آنها کاسته می‌شود. این در حالیست که نتایج پژوهش‌های انجام شده نشان می‌دهد که این مهدکودک‌ها فاقد برنامه آموزشی مدون و فضاها و امکانات آموزشی مطلوب هستند. از همه مهمتر اینکه معلمان این نوع آموزشگاه‌ها فاقد صلاحیت تدریس هستند و با روش‌های آموزشی به صورت علمی آشنایی کمتری دارند

نتایج تحقیقات دانشگاهی نشان می‌دهد که متاسفانه در چنین مراکزی، زبان انگلیسی به نحو شایسته آموزش داده نمی‌شود و پس از مدتی فرهنگ و زبان بیگانه، فرهنگ و زبان کودک را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و اگر مربیان، افرادی آموزش دیده و کارآمد نباشند این مشکل دو چندان می شود

قطعا یکی از اساسی‌ترین و مهم ترین اهداف آموزشی وزارت آموزش و پرورش در ایران، آموزش زبان انگلیسی به نحو شایسته است که متاسفانه این امر مهم تاکنون در مدارس تحقق نیافته است و این مراکز با آموزش‌های غیرعلمی، ضربات جبران ناپذیری را به پیکره آموزشی کشور وارد ساخته‌اند که یکی از مهمترین عواقب آن، از بین بردن انگیزه یادگیری در سنین بالاتر است

پرسش‌هایی که در این میان مطرح می‌شود این است که متولیان این امر تاکنون چه اقداماتی برای رفع این مشکل انجام داده‌اند؟ آیا از بروز چنین مشکلاتی که فرهنگ جامعه ما را دچار استحاله کرده است، آگاهند؟

دکتر رضا پیشقدم، استادیار دانشگاه فردوسی مشهد در این باره به خبرنگار ایسنا - منطقه خراسان، می‌گوید: آموزش زبان انگلیسی در مهدکودک‌ها به یک کار تبلیغاتی تبدیل شده است

وی توضیح می‌دهد: معلمی که در این مراکز تدریس می‌کند تخصص لازم برای تدریس را ندارد، کتابی که از آن استفاده می‌شود، مناسب نیست و همچنین فضای آموزشی به هیچ وجه مطلوب نیست و تمام این عوامل دست به دست هم داده تا آموزش انگلیسی در ایران به یک آسیب جدی دچار شود

وی این مشکل را یک هشدار جدی برای خانواده‌ها دانست و گفت: اولین مشکلی که در این مراکز وجود دارد تعداد زیاد دانش‌آموزان در این نوع کلاس‌هاست و جدی نگرفتن این مساله و عدم توجه به یادگیری کودکان نیز متاسفانه بر آن افزوده شده است

دکتر پیشقدم با بیان اینکه معلمانی که در این مراکز تدریس می‌کنند تخصص لازم را ندارد، افزود: بر اساس نتایج یک تحقیق، رشته تحصیلی تعداد زیادی از این معلمان فیزیک، زیست شناسی و ... است و به ندرت معلمانی هستند که در این زمینه تخصص لازم را داشته باشند. آیا کسانی که چنین تحصیلاتی دارند به خوبی می توانند زبان انگلیسی را تدریس کنند؟

وی ادامه می‌دهد: تعداد دیگری از معلمانی که در این مراکز زبان انگلیسی را آموزش می‌دهند، لیسانس زبان انگلیسی و مترجمی دارند و با روش‌های تدریس به شکل مدون و حرفه‌ای آشنا نیستند و بنا بر گفته خودشان در مورد کار با کودکان به هیچ وجه آموزش خاصی ندیده‌اند

وی در خصوص کتاب‌هایی که در مراکز آموزشی زبان انگلیسی تدریس می‌شود، معتقد است این کتاب‌ها برای تدریس در آموزشگاه‌ها مناسب نیستند و باید بومی شوند زیرا با شرایط فرهنگی کشور ما سازگار نیست

استادیار دانشگاه فردوسی مشهد می‌افزاید: انتخاب یک کتاب خوب برای تدریس باید با توجه به نیازهای کودکان، علاقه‌های آنان و فرهنگ‌ شان باشد

وی اضافه می‌کند: مشاهدات ما در مهدکودک‌ها نشان می‌دهد که در مورد بسیاری از کودکان تلفظ لغات انگلیسی بعد از معلم در اکثر مواقع اشتباه است و این اتفاق در حقیقت یک بحران در زمینه آموزش زبان انگلیسی محسوب می‌شود

وی خاطرنشان می‌کند: کودکانی که در این کلاس‌ها آموزش می‌بینند از 2 تا 6 سال دارند و تنها ملاک پذیرش این کودکان ظاهرا به حد نصاب رسیدن کلاس‌ها برای تشکیل است

دکتر پیشقدم ادامه می‌دهد: در مورد اغلب آموزشگاه‌ها، این مساله وجود دارد که ممکن است یک کودک دو یا چند بار در یک کلاس شرکت کند بدون این که به پیشرفت یادگیری اش کمکی شده باشد

وی با تاکید بر اینکه برای بهتر شدن شرایط آموزش زبان انگلیسی، در مهدکودک‌ها باید از متخصصان این امر استفاده شود، ادامه می‌دهد: بهتر است که فارغ‌التحصیلان رشته آموزش زبان انگلیسی در مهدکودک‌ها به کودکان آموزش دهند و باید متوجه باشند که اگر این کار را انجام دهند به نظام خدمت بیشتری می‌کنند

استادیار دانشگاه فردوسی مشهد می‌افزاید: آموزش و پرورش و بهزیستی به عنوان متولیان آموزش کودکان باید به رصد بیشتر مهدکودک‌ها بپردازند و پس از مشاوره با استادان فن آموزش زبان انگلیسی، روانشناسان و جامعه‌شناسان به ارائه طرحی جامع در زمینه آموزش انگلیسی بپردازند

وی تاکید می‌کند: معلمان زبان باید در دوره‌هایی ویژه، راجع به یادگیری کودکان آموزش ببینند و پس از دریافت مدرک رسمی به آموزش بپردازند و همچنین معلمان زبان باید در کارگاه‌های آموزش مربوط به آموزش زبان انگلیسی شرکت کرده و با انواع شیوه‌های تدریس به کودکان آشنایی کامل پیدا کنند

وی با بیان اینکه باید در زمینه‌های آموزش فرهنگ‌سازی شود، می‌گوید: با توجه به مسائل فرهنگی موجود در ایران و محیط آن که انگلیسی به عنوان زبان خارجی تلقی می‌شود، گروهی محقق باید به یافتن بهترین زمان یادگیری در ایران بپردازند

این استادیار دانشگاه فردوسی مشهد تاکید می‌کند: مسلما یافتن بهترین زمان یادگیری از به هدر رفتن بسیاری از سرمایه‌های مادی و انسانی جلوگیری می‌کند

وی بر ایجاد فضاهای آموزشی مناسب تاکید کرده و می‌گوید: فضاهای آموزشی باید با استانداردهای جهانی آموزش و یادگیری همخوانی داشته باشند

وی با تاکید بر اینکه این مراکز باید پس از دریافت مجوزهای لازم اقدام به آموزش نمایند، ادامه می‌دهد: بهتر است این مراکز بر اساس استانداردهای کسب شده به مهدکودک‌های چند ستاره تبدیل شوند تا والدین آگاهی بیشتری نسبت به آن‌ها پیدا کنند

دکتر پیشقدم بهترین سن برای یادگیری زبان انگلیسی را از 9 سالگی به بعد دانسته و می‌گوید: زبان انگلیسی در کشورهایی مانند هند یا پاکستان زبان دوم آنهاست و در ایران یک زبان خارجی محسوب می‌شود و باید از 9 سالگی به صورت رسمی آموزش داده شود. آموزش این زبان به صورت غیررسمی در خانواده‌ها و آن هم باید خیلی ساده و ابتدایی باشد

وی می‌گوید: در محیط طبیعی، کودکان کوچکتر نسبت به بزرگسالان و کودکان بزرگتر راحت‌تر با زبان دوم ارتباط برقرار می‌کنند، به همین دلیل زودتر زبان را می‌آموزند و افراد بزرگسال در محیط طبیعی کمتر شانس یادگیری زبان دوم را دارند اما اگر یادگیری در کلاس و محیط آموزشی انجام شود، وضعیت متفاوت است و نوجوانان و بزرگسالان بهتر از کودکان زبان را می‌آموزند

این نویسنده و پژوهشگر در ادامه می‌افزاید: در یک مطاله موردی دختر بچه 4 ساله را به مدت حدود 6 سال مورد مطالعه و پژوهش قرار دادیم که مادر این کودک او را از حدود 4 سالگی در کلاس‌های آموزشی زبان انگلیسی گذاشته بود تا زبان بیاموزد و این کودک زمانی که به سن 9 سالگی رسیده بود می‌گفت دیگر نمی‌خواهد زبان بخواند زیرا از آن متنفر شده است؛ نکته اصلی همین جاست زیرا مهمترین ضربه‌ای که این موسسات به زبان‌آموزان می‌زنند این است که انگیزه را از بین می‌برند و زمانی که کودک باید زبان را یاد بگیرد، از آن زده می‌شود

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط khosravi نظرات ()


 

 

 


 
 
 
Twitter 
 

  
 

 

شش روزی که لکه ننگ جهان عرب شد؛

  مـرگ جمال عبدالنـاصر

در هشتم جولای هیچ کس در مصر باور نمی‌کرد که صحرای سینا سقوط کرده است و هزاران سرباز در حالی که هیچ ارتباطی با فرماندهان خود نداشتند زیر آتش هواپیماهای اسرائیلی در حال عقب‌نشینی به سمت کانال هستند. باورنکردنی بود! ارتشی که قرار بود تمام صهیونیست‌ها را نابود کند در کمتر از دو روز به زانو درآمده بود...


5 خاورمیانه بوی جنگ می‌داد، طاقت اعراب از جنایات صهیونیست‌ها طاق شده بود. نسل کشی، اعمال نژادپرستانه، تجاوزهای هوایی و زمینی آشکار تل آویو در مجامع بین‌المللی یک حق مسلم برای رژیم اشغالگر به حساب می‌آمد؛ حال آنکه بستن تنگه تیران توسط مصر در بیست سوم می‌سال 1967 در پاسخ به تهاجم آشکار ارتش صهیونیستی به مرزهای اردن با سخنرانی‌های تند و پیگیری سخت جامعه بین‌المللی روبه رو شده بود. اعراب دیگر تحمل این رفتار دوگانه جامعه جهانی مخصوصا غرب را نداشتند و از سوی دیگر با خرید‌های میلیارد دلاری خود از اتحاد جماهیر شوروی صاحب ارتش‌های حرفه‌ای و مدرن شده بودند.

 

همه چیز برای نابودی اشغالگران آماده بود. اگر حتی پس از عقد پیمان امنیتی بین اردن و مصر هنوز کسی در  سرزمین​های اشغالی بود که احتمال عدم وقوع جنگ را پیش‌بینی می‌کرد پیام ناصر، رئیس جمهور و رهبر مصر مبنی بر خروج نیروهای حافظ صلح سازمان ملل از صحرای سینا برای هیچ کس جای شک نگذاشت که اعراب قصد یک حمله همه جانبه و بزرگ به اشغالگران را در سر دارند.

موازنه ارتش‌های دو طرف به طرز غیرقابل انکاری به نفع نیروهای مسلمان بود، اعراب تقریبا دو برابر رژیم صهیونیستی تانک و هواپیما در اختیار داشتند؛ حال آنکه جمعیت ارتش‌های آنها نیز چند برابر نیروی صهیونیستی بود. تل آویو هیچ شانسی برای پیروزی در جنگ پیش رو نداشت.

 

ولی نکته‌ای که بسیاری از آن غافل بودند حضور مردانی جنگجویانی در نظام فرماندهی ارتش  صهیونیستی بود. فرماندهانی که تنها تهاجم را می‌شناختند و هیچ میانه‌ای با دفاع کردن نداشتند. در میان این افراد روحیه جنگ‌آوری یکی زبانزد بود و او کسی نبود جز ژنرال موشه دایان، وزیر دفاع وقت رژیم اشغالگر. او طرحی در دست داشت که بیشتر شبیه یک خودکشی شتاب زده بود تا یک عملیات منجر به پیروزی و عجیب‌تر آنکه هیچ کس در اتاق جنگ رژیم صهیونیستی مخالف این نقشه نبود. درست چند ساعت پس از نطق و پیام احمقانه ناصر به نیروهای UN و در حالی که فرماندهان مصری در کمال خونسردی در حال طرح ریزی مراحل نبرد بودند ژنرال‌های بلند پایه ارتش  صهیونیستی، طرح حمله پیش دستانه را تصویب کردند؛ حمله‌ای که برخی آن را سریع​ترین هجوم تاریخ به حساب می‌آورند.

دایان که می‌دانست در صورت هجوم هواپیماهای ناصر شانسی نخواهد داشت تصمیم گرفت تا با حمله‌ای برق‌آسا تمامی نیروی هوایی اعراب را یا روی زمین نابود کند یا زمین​گیر کند.
 

*درباره عنوان مقاله: جما​ل عبدالناصر، چندسال بعد از جنگ 6روزه مرد. اما ماجرای دروغگویی او (که در ادامه می​خوانید) باعث شد که نه تنها آبروی او برای همیشه در جهان عرب برود، بلکه بیت المقدس، قبله اول مسلمین پس از قرن ها از دست مسلمانان خارج شود. جنگ 6 روزه، مرگ واقعی او از دنیای عرب را رقم زد. ناصر برای ما ایرانی​ها هم شخصیت منفوریست. زیرا ایده موهوم «خلیج عربی» به​جای «خلیج فارس» از اوست.


 آغاز توفان
5 ژوئن 1967، 8:45 دقیقه صبح
نیروی هوایی رژیم صهیونیستی خود را برای دوئل مرگ و زندگی آماده می‌کرد. تمام هواپیماهای IAF به جز چهار فروند که برای دفاع از تل آویو باقی مانده بودند به سمت اهداف از پیش تعیین شده درمصر به پرواز در آمدند. این موج هولناک برای آنکه از آتش پدافند پیچیده مصری در صحرای سینا عبور کند ابتدا به سمت مدیترانه به پرواز درآمد و سپس با تغییر مسیر از سمت شمال به سمت نیروی مصری هجوم برد.

نکته جالب آنکه برای جلوگیری از ‌شناسایی به وسیله رادارهای مصری تمام 346 فروند هواپیمای صهیونیستی در سکوت کامل رادیویی به سمت اهداف در حال حرکت بودند ولی این تمام کاری نبود که برای در امان ماندن از پدافند مصر کافی باشد. زمان آن رسیده بود تا آموزش‌های خردکننده و تمرینات مستمر خلبانان IAF نتیجه‌اش را نشان دهد. پرنده‌های رژیم اشغالگر با کاهش ارتفاع خود تا حدود 20 متری سطح زمین علاوه بر پنهان شدن از دیدگاه رادارهای دشمن خود را از تیررس موشک‌های مهیب پدافند هوایی  AM 2 نیز خارج کرده بودند. طرح عملیاتی Focus بی‌نقض بود.
موشه دایان تمام جوانب کار را در نظر گرفته بود و صدالبته ضعف نیروی مصری نیز به کمک او آمد. حدود 400 هواپیمای مصری در حالی که بی‌دفاع روی زمین پارک شده بودند در آتش سوختند و بی‌شک هنگامی که خبر نابودی هر 30 فروند هواپیمای بمب افکن 16-Tu به تل آویو رسید همه شهر نفس راحتی کشیدند. این همه عملیات نبود.

خلبانان رژیم صهیونیستی علاوه بر نابودی تمام هواپیماهای پارک شده، با دقت تمام باندهای فرودگاه‌های سراسر مصر را نیز زیر ضربات مهلک بمباران خود تبدیل به ویرانه‌های بلااستفاده کردند. در کمتر از یک ساعت نیروی هوایی بزرگی که مصر 10 سال برای به وجود‌آوردن آن تلاش کرده بود تبدیل به مشتی آهن پاره شد. مصر دیگر نیروی هوایی نداشت!
 
 دروغ بزرگ
5 ژوئن 1967، 11:30 صبح

پس از حمله نیروی هوایی صهیونیستی و نابودی کامل مجهزترین نیروی هوایی اعراب روی زمین، جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر بزرگ‌ترین اشتباه زندگی خود را مرتکب شد، مرد بزرگ اعراب اعلام کرد موفق شده در یک پاسخ دندان‌شکن بیش از 70 فروند پرنده اسرائیلی را بر فراز خاک خود سرنگون کند و پس از آن با یک هجوم هوایی گسترده نیروی دشمن را نابود کند.

نیروهای عرب پس از دریافت این خبر به سرعت به تل آویو اعلام جنگ دادند و با واحدهای زمینی خود رهسپار جنگ با اشغالگران شدند. همین بی‌خبری ساده برای نیروی هوایی رژیم صهیونیستی کافی بود تا نیروی هوایی رژیم صهیونیستی در کمتر از یک ساعت بار دیگر هواپیماهای خود را برای حمله آماده سازد.

این بار هدف نیروهای هوایی بی‌خبر سوریه، اردن و عراق بودند نیروهایی که با استناد به حرف ناصر در حال آماده کردن خود برای هجوم به تل آویو به خیال آنها بی‌دفاع بودند؛ بی‌خبر از آنکه 400 هواپیمایی که روی زمین نابود شده‌اند مصری بودند و تمام هواپیماهای اسرائیلی در حال هجوم به سمت آنها هستند. چند ساعت از ظهر گذشته بود که دمشق و بغداد و اردن متوجه دروغ بودن حرف ناصر شدند؛ دروغی که به قیمت نابودی تمام نیروهای هوایی باقی مانده اعراب شد. رژیم صهیونیستی بیشتر این پرنده‌ها را همان‌جا روی زمین نابود کرد.

 

صحرای سینا، روزهای سیاه
گویی فرماندهان ارتش اشغالگر قصد نداشتند تا به همین سادگی جنگ با اعراب را رها کنند. حالا که در کمتر از 12 ساعت آنها موفق به کنترل کامل آسمان منطقه شده بودند زمان آن فرا رسیده بود که بخش زرهی ارتش صهیونیستی روی زمین پیشروی کند. در اولین اقدام ژنرال  آنها یعنی اسحاق رابین، در یک حرکت غافلگیرانه،  جهت حمله خود را برخلاف نبرد قبلی به شمال صحرای سینا انتقال داد و بخش ضعیف‌تر مقاومتی ارتش مصر را در هم کوبید و در عین حال با یک حمله بزرگ‌تر به مرکز صحرا خطوط مصری را در یک گازانبر بزرگ قرار داد و پس از تحمیل تلفات سنگین بر آنها اعراب را مجبور به عقب نشینی به سمت کانال سوئز کرد.

تاکتیک‌های  صهیونیست​ها در صحرا به اینجا ختم نشد. در محور جنوبی عملیات، سرهنگ زرهی آریل شارون با اجرای یکی از پیچیده‌ترین عملیات‌های جنگ شش روزه« اعراب و اسرائیل» توانست سرزمین​های مهمی را اشغال کند. او در یک حرکت بی‌سابقه یک تیپ کامل از نیروهای ویژه خود را به وسیله هلی‌کوپتر در پشت خطوط مصری‌ها در جنوب صحرا پیاده کرد. این واحد موفق شد پس از یک نبرد خونین توپخانه مصری را از کار بیندازد و راه را برای ورود لشکر زرهی به داخل شهر استراتژیک العاریش هموار سازد.

در هشتم جولای هیچ کس در مصر باور نمی‌کرد که صحرای سینا سقوط کرده است و هزاران سرباز در حالی که هیچ ارتباطی با فرماندهان خود نداشتند زیر آتش هواپیماهای اسرائیلی در حال عقب‌نشینی به سمت کانال هستند. باورنکردنی بود! ارتشی که قرار بود تمام صهیونیست‌ها را نابود کند در کمتر از دو روز به زانو درآمده بود.
 
 بلندی‌های جولان
اگرچه ارتش مصر در صحرای سینا شکست خورد ولی رشادت سربازان آنها مثال زدنی بود ولی فرماندهان ارتش سوریه در جبهه جولان همین رشادت را نیز از خود نشان ندادند و پس از حمله نیروهای صهیونیستی به مواضع خود به سرعت از محل درگیری گریختند. بدون شک اگر ارتش بعث سوریه از جولان دفاع می‌کرد دژهای مستحکمی که روس‌ها برای آنها ساخته بودند برای رفع حمله یک سپاه کامل اسرائیل کافی بود ولی در کمال ناباوری فردای حمله نیروهای ارتش اشغالگر به ارتفاعات جولان، آنها به یکصد کیلومتری دمشق رسیده بودند. 
 
 بیت‌المقدس، یاد صلاح‌الدین بخیر!

حتی خود اسرائیلی‌ها هم فکر نمی‌کردند بتوانند هم زمان در چهار جبهه بجنگند، پس با ایجاد مواضع پدافندی در غرب بیت‌المقدس و تلاش برای جلوگیری از ورود اردن به درگیری، در تلاش برای متمرکز کردن نیروهای خود در جبهه سینا بودند ولی از پس حمله سست نیروهای اردنی مشخص شد که این ارتش عربی هم چیزی جز یک قدرت پوشالی نیست.
تنها یک پاتک پرقدرت برای نیروی مهاجم کافی بود تا تمام بیت‌المقدس را به چنگ‌ آورد. به این ترتیب شهری که صلاح‌الدین ایوبی هزار سال پیش با رشادت‌های خود از چنگ دشمن غیر مسلمان درآورده بود، در کمتر از یک روز سر تسلیم فرود‌ آورد. بالاخره با فشارهای اتحادیه جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل به پایان رسید.

در کمتر از یک هفته وسعت سرزمین​های اشغالی به بیش از دو برابر رسید. ارتش‌های عربی آن‌چنان سرخورده شدند که در تاریخ کمتر نظیری برای آن می‌توان جست‌وجو کرد ولی همه اینها در مقابل سقوط قبله دوم مسلمانان هیچ بود،رژیم صهیونیستی پیروز شده بود و اعراب بار دیگر شکست خورده بودند.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط khosravi نظرات ()


ارتش سری

                  


  گوساله‌ی‌ آرژانتینی، ‌رنو 21‌ و ارتش ‌سری

این طرح داستانی یکی از کهن‌ترین وضعیت‌های نمایشی است که به «رابطه‌ی پرمخاطره» معروف است

متن زیر نوشته‌ای منتقدانه نیست، حتی خاطره‌نگاری هم نیست. یک حاشیه‌نگاری است که کودکانه تلاش دارد استرسی معصوم را واکاوی کند. از پس آخرین نفس‌های پنیر دانمارکی، تاکسی نارنجی و تاناکورا، انگار فقط این معصومیت است که بر خاطرات دهه‌ی هفتادمان سایه انداخته است؛ معصومیت کارمندی که با آخرین ریال‌های جیبش با نگرانی گوشت گوساله‌ی یخ‌زده‌ی آرژانتینی می‌خرد، کودکی که از ترس ناظم و مراسم صبحگاه مدرسه این‌پا و آن‌پا می‌شود اما آرزو دارد یک رنو 21 کولردار جلو پایش نیش‌ترمز بزند، و مادری که با ترس از هزارویک‌جور مریضی لاعلاج، یک کاپشن خلبانی دست‌دوم، اما اصل آمریکایی را لای مشمای سیاه می‌پیچد تا پسرش را ذوق‌زده کند. مردمی که زیر فشار جنگ دم ‌برنیاوردند حالا با ترس، ویرانه‌شان را می‌سازند و با نگرانی سعی می‌کنند از کالاهای وارداتی جدید نهایت لذت را ببرند.

 

از همان تیتراژ ابتدایی، با آن موسیقی اشتراوس‌وار پرتنش، ارتش سری سریالی خطرناک می‌نمود. خطرناک در معنای اخص کلمه: چیزی که خطر دارد. گروهی کوچک و بسیار آسیب‌پذیر، زیر سایه‌ی پررنگ ارتش هیتلری، خلبانان انگلیسی را مخفیانه از بلژیک به سمت جزیره‌ی زادگاهشان کوچ می‌دهند. این طرح داستانی یکی از کهن‌ترین وضعیت‌های نمایشی است که به «رابطه‌ی پرمخاطره» معروف است. در حقیقت جنگ پنهان ارتش سری و ارتش هیتلری آن‌قدر پرمخاطره بود که سازندگان سریال بدون حتی لحظه‌ای افت توانستند سریال را در سه فصل چندده‌قسمتی با خیال راحت اداره کنند و به انجام برسانند. اما سؤال، در جمع‌شدن این خطر با علاقه‌ی دیوانه‌وار مردم ما به سریال ارتش سری طرح می‌شود: چرا مردمی که تازه از کابوس جنگ برخاسته بودند برای دیدن سریالی تا این حد پراسترس، خیابان‌ها را خلوت می‌کردند؟ این چه لذتی است که با دیدن لودویک کسلر، صدام را مجسم کنند، با شروع هر عملیات تازه‌ی نجات، دلشان برای ایوت، آلبر و مونیک هزار راه برود و با صدای شلیک هر گلوله بند دلشان پاره شود؟ آیا ایرانی‌ها با معصومیتی عجیب و فقط به‌خاطر تماشای تنها سریال خوش‌سروشکل صداوسیما، پی این همه ترس و استرس را به تنشان می‌مالیدند؟ آیا ارتش سری مثل همان کاپشن خلبانی، به‌خاطر هیجان مرسوم «جنس استخوان‌دار خارجی» اقبال پیدا کرد؟ به نظر می‌رسد بسیاری با علایقی کاملاً فرامتنی چهارشنبه‌شب پای شبکه‌ی یک می‌نشستند تا ارتش سری ببینند.

 

*کافه‌ی آلبر‌ به‌مثابه‌ی گوشت گوساله‌ی آرژانتینی

شاید بهتر باشد برای ادامه‌ی بحث دلایل این اقبال را در عناصری دلپذیرتر جست‌وجو کنیم. بدون شک کاراکتر آلبر یکی از همین دلپذیرهاست؛ آلبر فواره، کافه‌چی، جنتلمن، خوش‌لباس و آرام. ارتش سری شاید اولین سریالی بود که یک کافه‌ی دنج به سبک پاریسی را با تمام جزئیات پیش روی مخاطب ایرانی گذاشت. به یاد بیاورید اصطلاح «کاپوچینو» را که چطور هنرمندانه با صدای گرم ایرج رضایی از دهان آلبر به گوشمان می‌رسید، یا آن ماجرای چای درست‌کردن به شیوه‌ی انگلیسی برای افسرهای نازی، یا پیش‌غذای ژامبون دودی و یا حتی تست پنیر (که حالا می‌فهمیم همان نان و پنیر خودمان است). در بستر خطرناک داستان ارتش سری، کافه‌ی آلبر برای بسیاری از ما جایی بود که ندیده‌هایمان را ببینیم و نشنیده‌هایمان را بشنویم. شخصاً به‌یاد دارم که پدرم بعد از تماشای قسمتی از این سریال، فردا شب با هزار مکافات گوشت گوساله و مایونز خرید، به سبک آلبر پیشبند به کمر بست و شام، بیف‌استروگانوف مهمانمان کرد!

غیر از اینها آلبر نماینده‌ی رفتاری بود که ما تنها به فاصله‌ی چند سال تداومش را در شخصیت بسیار پرطرفدار هرکول پوآرو دیدیم. آلبر جنتلمن بود. اولین جنتلمن واقعی سریال‌هایمان و چه لذتی داشت وقتی که حتی کسلر هم این صفت را تصدیق می‌کرد. «جنتلمن‌بودن» هم که یادتان هست، از آن اطوارهایی بود که مای آن سال‌ها را بدجور شیفته می‌کرد. اگر انکاری ته دلتان هست، کافی است هنر هفتم را به یاد بیاورید که چگونه روی کاکل مجری جنتلمنش می‌گشت و این شاید همان راز فروش عجیب‌وغریب گوشت گوساله‌ی آرژانتینی باشد. واقعاً چه جایی خارجی‌تر و جنتلمن‌تر از آرژانتین؟! بعدها شنیدم دوستان قصاب گوشت یخ‌زده‌ی ترکیه‌ای را به‌جای آرژانتینی بهمان قالب می‌کردند! و بعدترها از دوستانی که سریال اصلی را با همان زبان اصلی دیده بودند شنیدم که آلبر آن‌قدرها هم جنتلمن نبوده و به‌قدر کفایت زیرآبی می‌رفته است! آه از آن‌همه معصومیت!

 

*ناتالی به‌مثابه‌ی رنو21

همین الان امتحان کنید. آنهایی که حتی شبحی از ارتش سری را به‌یاد دارند یکی از اولین خاطراتشان شخصیت ناتالی است. و این باز از عجایب روزگار است، چراکه ناتالی به لحاظ شخصیت‌پردازی، جزو کم‌رنگ‌ترین‌ها و متزلزل‌ترین‌های ارتش سری است و طبیعی است که در سریالی مملو از کاراکترهای بی‌نقص و استخوان‌دار، فراموش‌ شود. اما تداعی جمله‌ی آشنای «ناتالی داره شروع می‌شه» ما را با بعد دیگری از معصومیت دهه‌ی هفتادمان روبه‌رو می‌کند. در طبقه‌ی فرودست که نهایت اداواطوارش چسباندن پوسترهای قاچاقی راکی و آرنولد به در و دیوار بود، تماشای دختری با آن آراویرای خاص بر صفحه‌ی تلویزیون شگفتی‌ بزرگی بود. تا به آن زمان ما سریالی نداشتیم که زنان در آن تا این حد فعال و البته جذاب باشند؛ هرچند که ایوت، رئیس ارتش سری با کاراکتر خشن و مردانه‌اش خیلی‌ها را پس می‌زد و مونیک هم به‌خاطر شخصیت بهانه‌جو و پرخاشگرش جاذبه‌ای نداشت، اما ناتالی بی‌هیچ حاشیه‌ای سریال را به نام خودش زد. «ناتالی داره شروع می‌شه» نشان می‌دهد که بسیاری ارتش سری را شاید به دلایلی ثانویه تعقیب می‌کرده‌اند؛ به همان دلایلی که مثلاً ترجیح می‌دادند مسیرهای بین‌شهری را با یک رنو21 قراضه طی کنند تا یک تاکسی پیکان صفرکیلومتر، با لاستیک دورسفید. یکی از اولین نشانه‌های معصومیت، قانع‌بودن است و ما زمانی بسیار بیش از این قانع و چشم‌وگوش‌بسته بودیم.

 

*راینهارت به‌مثابه‌ی کاپشن خلبانی

لودویک کسلر، بلند درجه‌دار اس‌اس تا زمانی که دیتریش راینهارت وارد قصه نشده بود شخصیتی بود تک‌بعدی که تنها و تنها ترسناک می‌نمود، اما با ورود راینهارت به قصه این شخصیت خلل‌ناپذیر و به‌شدت ترسناک، آلترناتیو بسیار جذابی را پیش روی خودش دید که قادر بود شخصیتش را کاملاً واژگونه کند. درحقیقت، راینهارت «جنس اصل» بود و این آقای خاص وقتی با کسلر رخ‌به‌رخ می‌شد، تقلبی‌بودن کسلر را فریاد می‌زد. تا قبل از ورود راینهارت به قصه، کسلر را شخصیتی اصولی می‌یافتیم که حاضر است به‌خاطر اعتقادات تا بن خراب و مریضش دست به هر کاری بزند، اما با ورود راینهارت، کسلر روی هیولاوارش را نشانمان داد؛ شخصیتی سودجو و اهریمنی که همه‌چیز، حتی اعتقادش به هیتلر را هم با عیار منافع شخصی می‌سنجد. اما راینهارت خودش بود و ادای چیزی را درنمی‌آورد. سینه‌به‌سینه‌ی کسلر به فاشیست‌ها بدوبیراه می‌گفت، در کافه‌ی آلبر کاملاً فارغ از بحث جنگ و منطقش به گپ‌وگفت می‌پرداخت و برخلاف کسلر هیچ فخری نمی‌فروخت.کاملاً شلخته‌تر از بقیه‌ی درجه‌دارها بود و برخلاف کسلر که با آن عینک گریف، دستکش‌های چرم آن‌چنانی و موهای روغن‌زده، شمایلی رسمی و فخرفروشانه داشت، حتی گاهی فراموش می‌کرد دکمه‌های یونیفورمش را ببندد. راینهارت «مشدی‌تر» بود، اصیل‌تر. ما چقدر به دنبال جنس اصل بودیم. شخصیت فوق‌العاده جذاب راینهارت برای مردمی تا به این حد در تمنای اصالت، نیازی را پاسخ می‌داد که یک کاپشن خلبانی رنگ‌ورورفته اما اصل آمریکایی. مردمی بودیم تا بدین مایه قانع و معصوم. با ابتدایی‌ترین امکانات، اصلی‌ترین خواسته‌هایمان را پاسخ می‌گفتیم و شاد بودیم؛ با نشستن پای سریالی که به‌قدر معصومیتمان بود.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط khosravi نظرات ()


فروغ

 

 

  

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو،روی شعرم ستاره می بارد

درسکوت سپید کاغذ هاپنجه هایم جرقه می کارد

شعردیوانه تب آلودم، شرمگین از شیار خواسته ها

پیکرش را دو باره می سوزد،عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است،گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دیگرنیندیشم،که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن،شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جا می ماند،عطرسکرآور گل یاس است

آه،بگذار گم شوم در تو،کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت،بوزد برتن ترانه من

دانی از زندگی چه می خواهم،من تو باشم ،توپای تاسر تو

زندگی گر هزار باره بود،باردیگرتو،بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست، کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی،کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تومیخواهم،بدوم در میان صحراها

سربکوبم به سنگ کوهستان، تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تومیخواهم،چون غباری زخود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام،به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است،گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دیگرنیندیشم،که همین دوست داشتن زیباست

 

{بانو فروغ فرخ زاد-تهران -1335 }

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط khosravi نظرات ()